تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست - محمد علی بهمنی

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

 

گسترده تر از عالـــم تنهایـــی "من" عالمـــــی نیست

 

غـــــم آنقدر دارم کـــــه مـــــی خواهـــم تمام فصلها را

 

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

 

حوای "من" بر من مگیر این خودستانی را که بی شک

 

تنـــهاتــر از "مـــن" در زمین و آسمانت آدمـــــی نیست

 

آیینــــــه ام را بــــر دهان تک تک یاران گرفتــــــــم

 

تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

 

همواره چون من ؛نه ، فقط یک لحظه خوب من بیندیش

 

لبریزی از گفتن ولــــی در هیــچ سویت محرمی نیست

 

من قــصد نفـــی بازی گـــــل را و باران را نـدارم

 

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

 

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

 

دردستهای بـــی نهایت مهربانش مرهمــــی نیست

 

شــاید و یا شـاید هزاران شاید دیگر اگــــرچــــه

 

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

با همه بی سر و سامانی ام - محمد علی بهمنی

با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام

ها به کجا می کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام

این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند


این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند

پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان 

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان 

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت 

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان 

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد 

بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان 

نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی

ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان 

زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند 

تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان 

این غزلها همه جانپاره های دنیای منند 

لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان 

گر ندارد زبانی كه تو را شاد كنند 

بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان 

فکر نفرین به آنها همه در ذهن غزل هایم بود 

كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید - محمد علی بهمنی

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید