شعر پیدا وپنهان - طاهر هاشمی

آن چیست در تو پنهان بر جانُ دل بلا شد

از حُسنِ دلفریــــــــبت بیمار  و مبتلا شد

آن چیــــسـت از تو جانا درمانِ من گرفته

ایمان و عقل و هوشم یکــجاهمه فنا شد

آن کو که من ندیـــدم در بند کی اسـیرم

ای وای بر دل من  شبگردِ کوچه هـا شد

آن چست در تو پیدا، پنهان ز چشم بینا

دامن کشان غریبی راهی به نا کجا شـد

آن چیست در تو پنهان پیدا نمی شود جز

در چشم شوخ و شنگت فارغ ز ماجرا شد





گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا - صائب تبریزی


گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا
ویران اگر نمی‌کنی آباد کن مرا
حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو
از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گرد قافلهٔ بیخودان رسم
ای پیر دیر، همتی امداد کن مرا
گشته است خون مرده جهان ز آرمیدگی
دیوانهٔ قلمرو ایجاد کن مرا
بی حاصلی ز سنگ ملامت بود حصار
چون سرو و بید ازثمر آزاد کن مرا
دارد به فکر صائب من گوش عالمی
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا

وصیتنامه حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم!

اعتراف - حسین پناهی

من زندگی را دوست دارم ولی

از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگارمن!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم!

در انتهای هر سفر - در انتهای هر سفر

در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ، کجا

ندیده ای مرا ؟

تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی - بیدل دهلوی


تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی
ای آینه بر ما نتوان بست دورویی
ناموس حیا بر تو بنازد که پس از مرگ
با خاک اگر حشر زند جوش نرویی
هوشی که چها دوخته‌ای از نفسی چند
چاک دو جهان را به همین رشته رفویی
ترتیب دماغت به هوس راست نیاید
خود را مگر ای غنچه‌ کنی جمع‌ و ببویی
از صورت ظاهر نکشی تهمت غایب
باور مکن این حرف‌ که ‌گویند تو اویی
زبن خرقه برون تاز و در غلغله واکن
چون نی به نیستان همه تن بند گلویی
حسن تو مبرا ز عیوبست ولیکن
تا چشم به خود دوخته‌ای آبله رویی
گر یک مژه جوشی به زبان نم اشکی
سیراب‌تر از سبزهٔ طرف لب جویی
تا آب تو نم دارد وگردیست ز خاکت
در معبد عرفان نه تیمم نه وضویی
ای شمع خیال آینه از رنگ بپرداز
رنگی‌که نداری عرقی‌کن‌که بشویی

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد - فاضل نظری

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

آتش عشق زیر خاكستر ذهنم باقیست - دکتر حمید مصدق

آتش عشق
زیر خاكستر ذهنم باقی ست
آتشی سركش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
كه بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه كه بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاكستر كرد
غرق درحیرتم از اینكه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی كه دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
آن كه جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
كه نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
بعد تو لیك پس از آنهمه سال
كس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند كه از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست كه از دیده من رفتی لیك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند عیان می بینند
زیر خاكستر جسمم باقی است
آتش سركش و سوزنده هنوز 

با همه بی سر و سامانی ام - محمد علی بهمنی

با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام

ها به کجا می کشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی رهی معیری


خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی

من از دلبستگی های تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی

بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزی تو ماه مجلس آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو می آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی 

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی - رهی معیری

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
 من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

ای شب از رویای تو رنگین شده  - فروغ فرخزاد

ای شب از رویای تو رنگین شده  
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش 
شایدم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک  
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من 
 آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر  
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر زدردی بیم نیست  
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور ؟ 
 های هوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من 
 داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم  
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن 
 رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها 
 سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن 
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها  
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته 
 ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان 
 آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت  
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو  
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه 
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده 
 همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته 
 گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم 
 آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب  
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر 
 از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این‚ این خیرگیست 
 چلچراغی درسکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد 
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم 
 حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات 
 خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم 
 ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم 
 شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای  
همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود ؟ 
 در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟ 
 این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار 
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب  
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من 
 رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته 
 این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی 
 لا جرم شعرم به آتش سوختی


شیشه پنجره را باران شست - دکتر حمید مصدق


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من درین تاریكی
من درین تیره شب جانفرسای
زائر ظلمت گیسوی توام
....
گیسوان تو ، پرشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو ، شب بی پایان
جنگل عطر آلود
....
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو ، من
بوسه زن بر سر هر موج ، گذر میكردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر میكردم
....
من هنوز از اثر عطر نفس های تو
سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه ی من
در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست
چشم من ، چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
....
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو ، پس پرده خاكستری سرد كدورت ، افسوس
سخت دلگیر تر است
....
شوق باز آمدن سوی توام هست ، اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
....
وای ، باران ، باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟ 

با مرغ پنهان - سهراب سپهری

حرف ها دارم 
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي ! 
چه ترا دردي است 
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر 
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد. 
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا

عشق میان عاشقان شیوه کند برای من - مولانا

عشق میان عاشقان شیوه کند برای من
فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من
ذره به ذره می زند دبدبه فنای من
دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من
تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من
نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من
تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من
بر کف پیر من بنه از جهت رضای من
بال و پری گشادمش از صفت صفای من
نیست در آن صفت که او گوید نکته های من
راح بود عطای او روح بود سخای من
مست میان کو منم ساقی من سقای من
تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من
غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من

گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم تو را


گاهی گذر کن سوی من، تا در گذر بینم تو را

افتاده بر خاک درت، خوش آن‌که آیی بر سرم

تو زیر پا بینی و من بالای سر بینم تو را

یک بار بینم روی تو دل را چه سان تسکین دهم؟

تسکین نیابد، جان من، صد بار اگر بینم تو را

از دیدنت بیخود شدم، بنشین به بالینم دمی

تا چشم خود بگشایم و بار دگر بینم تو را

گفتی که هر کس یک نظر بیند مرا جان می‌دهد

من هم به جان در خدمتم، گر یک نظر بینم تو را

صد بار آیم سوی تو، تا آشنا کردی به من

هر بار از بار دگر بیگانه‌تر بینم تو را

تا کی هلالی را چنین زین ماه میداری جدا؟

یا رب! که ای چرخ فلک، زیر و زبر بینم تو را

ترسم این است که پاییز تو یادم برود


ترسم این است که پاییز تو یادم برود 
حس اشعار دل انگیز تو یادم برود
ترسم این است که بارانی چشمت نشوم
لذت چشم غزلخیز تو یادم برود

بی شک آرامش مرگ است درونم وقتی
حس از حادثه لبریز تو یادم برود

من به تقویم خدایان زمان شک دارم
ترسم این است که پاییز تو یادم برود

با غزلهایت بیا چون همه چیزم شده‌اند
قبل از آنی که همه چیز تو یادم برود

این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند


این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند

پیش از آنی كه به یك شعله بسوزانمشان 

باز هم گوش سپردم به صدای غمشان 

هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت 

دیدنی داشت ولی سوختن با همشان 

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد 

بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان 

نه شنیدی و مباد آنكه ببینی روزی

ماتمی را كه به جان داشتم از ماتمشان 

زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند 

تو نبودی كه به حرفی بزنی مرهمشان 

این غزلها همه جانپاره های دنیای منند 

لیك با این همه از بهر تو می خواهمشان 

گر ندارد زبانی كه تو را شاد كنند 

بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان 

فکر نفرین به آنها همه در ذهن غزل هایم بود 

كه دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

این شبــــهای بــــارانــــی


این شبــــهای بــــارانــــی 

غــــــم انگیز است تنـــــــهایــــــی 

بـــــــه امـــــــید نگـــــــاهی تلــخ که می آیـــــی 

به احســــاست قســــــم یــــک شب 

دلم می میرد از حسرت و من آهسته می گویم : 

تــــــو هــــــــم دیـــــگر نمـی آیــــی ..

منحنی قامتم، تابع ابــــــــــروی توست


منحنی قامتم، تابع ابــــــــــروی توست
خط مجانب بر آن، طره گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حــــــــــرم کوی توست
...
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک ســــــــــری واگرا
ناحیـــــــــــه همگراش دایره روی توست